| ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: پویا صداقت ، مجموعه رباعی 57 ، رهبر معظم انقلاب |
|
شهر خالی شده از بودن ِ تو مخصوصا اجتماع همه ی غربت دنیا در من لیلا اکرمی
همانگونه که در ورزش جودو معمول است، بهترین پاسخ به شگردِ حریف عقب نشینی نیست، بلکه همراهی کردن با آن و تبدیل آن به امتیازی برای خود، به عنوان نقطه اتکایی برای مرحله بعدی است. میشل فوکو در چند ماه گذشته... مجموعه شعر "57" چاپ می شود... قبل از نمایشگاه یک شبه بسیجی افراطی تهدید می کند که دودمانم را به باد می دهد چون اعتقاد دارد در این کتاب به رهبرش توهین شده است... وعده می دهد به زودی وبلاگم فیلتر می شود و این وعده بعد از چند روز عملی می شود... با کمک دوستان اطلاع رسانی خوبی صورت می گیرد و در شش روز اول نمایشگاه فروش راضی کننده است... اما یک مرتبه کتاب از نمایشگاه جمع می شود... بعد از نمایشگاه تلفنم زنگ می خورد، ناشر است که از من می خواهد سریعا توضیحات کتب ام درباره شعری که مسئله ساز شده را به دستش برسانم... قضیه با توضیحات 5 صفحه ای من تقریبا حل می شود ولی بهانه خوبی به دست ناشر افتاده تا... بعد جناب آقای کاظم شاملو قشنگ پول مرا بالا می کشد... یعنی درآمد حاصل از 150 نسخه فروش در 6 روز اول نمایشگاه... در گیر غصه خوردن برای کتاب و وبلاگم هستم، درگیر ادای پاره ای توضیحات به پاره ای نهاد ها هستم، درگیر تلاش برای پس گرفتن باقیمانده کتاب هایم هستم که متوجه می شوم امتحانات دانشگاه فرا رسیده اند... 20 روز مانده به امتحانات بی خیال همه چیز می شوم چون به مادرم قول داده بودم پسر خوبی باشم، گوشی ام را خاموش می کنم، چند کیلو کاغذ و 15 تا خودکار zebra می خرم، شروع می کنم به جنگیدن با استاتیک و دینامیک و مقاومت مصالح و فیزیک حرارت و... به وسط امتحاناتم می رسم، انرژی ام تحلیل رفته، بیشتر از هر زمانی نیازمند یک پشتیبان عاطفی-روحی بودم، اما درست در همین نقطه از زندگی ام بود که "الف" به این نتیجه می رسد که من هیچوقت او را درک نکرده ام و ما از دو دنیای متفاوتیم، "الف" را از دست می دهم، کمرم خم شد... فقط به خودم می گفتم "باید قوی باشی، ببین!، باید قوی باشی" حالا اما همه چیز تمام شده باقیمانده کتاب هایم را از چنکال ناشر و بقیه لاشخور ها درآورده ام و بی خیال پولم شده ام همه ی امتحاناتم را زمین زده ام و همه ی واحد هایم را پاس کرده ام و رفتن "الف" فقط انگیزه ای شده تا رباعی های بهتری بگویم... خسته ام روزهای سنگینی داشته ام ولی نا امید نیستم ولی زر نمی زنم وظیفه آنها به باد دادن است وظیفه من به باد نرفتن آنها وظیفه شان را خوب انجام می دهند پس من هم باید وظیفه ام را خوب انجام دهم
گدار بالای کوه، پناه جونه قوچه تفنگ تو می غُره، که زندگی چه پوچه دل تنگم، دل تنگم، دل تنگ از این بیداد دل تنگم، دل تنگم، دل تنگ از این صیاد محمد علی شیرازی
...و یک رباعی جدید از خودم که منتظر خوانده و نقد شدن است. یک سمت، جوان لاغری با دلِ تنگ یک سمت، گلوله های بی رحم تفنگ مانند منی که بیخودی کشته شدم فهمیده نشد «حسین» در جبهه ی جنگ
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| لینکستان |


