| خطاب به بچه خوشگل ها |
| ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: بچه خوشگل ها ، پویا صداقت ، رباعی |
|
1- تمام کامنت های خصوصی بجز شماره تلفن ها و آدرس ها عمومی خواهند شد. 2-آقا کامنت گیر برخی دوستان بلاگفایی مشکل دارد، بارها به خیلی از دوستان سر زدم ولی نه توانستم پیام دعوت بگذارم نه توانستم جواب محبت هایشان را بدهم 3- در فیس بوک "پویا صداقت" را به فارسی سرچ کنید. 4- خوشبختانه مسئولان نشر شاملو سر عقل آمدند و بخش عمده طلب مرا پرداخت کردند. 5- دوستانی که هنوز موفق به تهیه مجموعه "57" نشده اند می توانند در کامنت های خصوصی آدرس و شماره تلفن بگذارند تا کتاب برایشان پست شود. *** خشکه مقدسی سال های اول زندگی جویس، در کنار سرکوب جنسی ای که در جامعه ی ایرلند شایع بود، موجب شد رابطه ای به شدت دو پهلو با غرایز جنسی خود داشته باشد، او در آن واحد به شدت جنسی و به شدت سرکوب شده بود. آشنایی با جیمز جویس/ پل استراترن/ نشر مرکز
شاید آنقدر که فکر می کنم قوی نباشم. اما حیله های بسیار می دانم و با اراده ام.
پیرمرد و دریا/ ارنست همینگوی/ نشر نگاه
کافی است دو روز در وبلاگ های ادبی بگردید، یا در فیس بوک(یا دیگر شبکه های اجتماعی) با دوستان فعال در زمینه ادبیات در ارتباط باشید...فورا متوجه می شوید که 99 درصد از دوستان دارند در تقبیح حاشیه ها حرف می زنند...اگر کمی دقیق تر شوید می بینید 99 درصد این دوستانی که از حاشیه ها و ناجوانمردی ها به تنگ آمده اند کمتر از 25 سال سن دارند. من اینجا آمده ام تا بگویم کم گُه اضافی بخورید. آخر بچه خوشگل ها ! کی گفته شما شاعر هستید که مدام در مورد حواشی شعر والا من در شعر امروز ایران هیچگونه بحرانی نمی بینم(بحران نشر و نرسیدن آثار تولیدی به دست مخاطبان را کسی نمی تواند انکار کند ولی الآن در حیطه بحث من نیست)، نه بحران مخاطب، نه بحران سبک و تئوری، نه بحران عدم حمایت، نه بحران حاشیه! این حاشیه ها که دختران جوان و نازنین پسرها از آن صحبت می کنند حاشیه های ادبیات نیست، حاشیه های خودشان است! پویا صداقت هم اگر حاشیه دارد، بیشتر از هر کسی خودش مقصر است. در مواردی هست که واقعا مقصر نیستی ولی دچار حاشیه می شوی، مثلا همین چیز هایی که من گاهی اوقات درباره خودم می شنوی، جالب است، یک سری آدم که به جان مادرم حتی یک بار آنها را از نزدیک ندیده ام، حتی یک بار به وبلاگ هایشان سر نزده ام، و کوچک ترین شناختی از آنها نداشته ام و به طبع این عدم آشنایی نمی توانسته ام مشکلی با آنها داشته باشم در مشهد می نشینند و پشت سر من چرت می گویند...خب بگویند؟! این شد حاشیه ادبیات؟ آقا یارو روانی بود که توی وبلاگش بر علیه دوستان ما مطلب نوشت و از قول من کامنت های فحاشی می گذارد...هر روز به من اس.ام.اس و زنگ می زند...خب بزند؟ این باید باعث شود من بگویم ادبیات ایران حاشیه دارد؟ کامنت دانی پست قبل من... جمع کنید این بچه بازی ها را حداقل اگر دنبال حاشیه ها هستید(اینقدر شرف دارم که بگویم خودم هم گاهی بوده ام) اصولی عمل بکنید!!
قرن ها میان و میرن یک "چرا؟" بدونه پاسخ من و تو هزار سال بعد... عشق، زندگی، تناسخ ** به دنیا اومدم تا، عاشقت باشم
...و یک رباعی منتشر نشده از خودم، بخورید و بیاشامید از آنچه که بر شما حلال شده
ای کاش دوباره مثل سابق بشوی یک آدم مهربان و عاشق بشوی برگردی و ملّی بکنی نام مرا در صنعت شعر من «مصدّق» بشوی |
|
| ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: پویا صداقت ، مجموعه رباعی 57 ، رهبر معظم انقلاب |
|
شهر خالی شده از بودن ِ تو مخصوصا اجتماع همه ی غربت دنیا در من لیلا اکرمی
همانگونه که در ورزش جودو معمول است، بهترین پاسخ به شگردِ حریف عقب نشینی نیست، بلکه همراهی کردن با آن و تبدیل آن به امتیازی برای خود، به عنوان نقطه اتکایی برای مرحله بعدی است. میشل فوکو در چند ماه گذشته... مجموعه شعر "57" چاپ می شود... قبل از نمایشگاه یک شبه بسیجی افراطی تهدید می کند که دودمانم را به باد می دهد چون اعتقاد دارد در این کتاب به رهبرش توهین شده است... وعده می دهد به زودی وبلاگم فیلتر می شود و این وعده بعد از چند روز عملی می شود... با کمک دوستان اطلاع رسانی خوبی صورت می گیرد و در شش روز اول نمایشگاه فروش راضی کننده است... اما یک مرتبه کتاب از نمایشگاه جمع می شود... بعد از نمایشگاه تلفنم زنگ می خورد، ناشر است که از من می خواهد سریعا توضیحات کتب ام درباره شعری که مسئله ساز شده را به دستش برسانم... قضیه با توضیحات 5 صفحه ای من تقریبا حل می شود ولی بهانه خوبی به دست ناشر افتاده تا... بعد جناب آقای کاظم شاملو قشنگ پول مرا بالا می کشد... یعنی درآمد حاصل از 150 نسخه فروش در 6 روز اول نمایشگاه... در گیر غصه خوردن برای کتاب و وبلاگم هستم، درگیر ادای پاره ای توضیحات به پاره ای نهاد ها هستم، درگیر تلاش برای پس گرفتن باقیمانده کتاب هایم هستم که متوجه می شوم امتحانات دانشگاه فرا رسیده اند... 20 روز مانده به امتحانات بی خیال همه چیز می شوم چون به مادرم قول داده بودم پسر خوبی باشم، گوشی ام را خاموش می کنم، چند کیلو کاغذ و 15 تا خودکار zebra می خرم، شروع می کنم به جنگیدن با استاتیک و دینامیک و مقاومت مصالح و فیزیک حرارت و... به وسط امتحاناتم می رسم، انرژی ام تحلیل رفته، بیشتر از هر زمانی نیازمند یک پشتیبان عاطفی-روحی بودم، اما درست در همین نقطه از زندگی ام بود که "الف" به این نتیجه می رسد که من هیچوقت او را درک نکرده ام و ما از دو دنیای متفاوتیم، "الف" را از دست می دهم، کمرم خم شد... فقط به خودم می گفتم "باید قوی باشی، ببین!، باید قوی باشی" حالا اما همه چیز تمام شده باقیمانده کتاب هایم را از چنکال ناشر و بقیه لاشخور ها درآورده ام و بی خیال پولم شده ام همه ی امتحاناتم را زمین زده ام و همه ی واحد هایم را پاس کرده ام و رفتن "الف" فقط انگیزه ای شده تا رباعی های بهتری بگویم... خسته ام روزهای سنگینی داشته ام ولی نا امید نیستم ولی زر نمی زنم وظیفه آنها به باد دادن است وظیفه من به باد نرفتن آنها وظیفه شان را خوب انجام می دهند پس من هم باید وظیفه ام را خوب انجام دهم
گدار بالای کوه، پناه جونه قوچه تفنگ تو می غُره، که زندگی چه پوچه دل تنگم، دل تنگم، دل تنگ از این بیداد دل تنگم، دل تنگم، دل تنگ از این صیاد محمد علی شیرازی
...و یک رباعی جدید از خودم که منتظر خوانده و نقد شدن است. یک سمت، جوان لاغری با دلِ تنگ یک سمت، گلوله های بی رحم تفنگ مانند منی که بیخودی کشته شدم فهمیده نشد «حسین» در جبهه ی جنگ
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| لینکستان |



